نامه صد و پنجم
سلام عزیز مامان خیلی وقته باهات حرف نزدم امروز صبح که زیر برف داشتم قدم میزدم بهت فکر میکردم .... به حرفایی که تو این چند روزه درباره ات زدم ولی با خودت حرف نزدم این ماه خیلی امید داشتم به بودنت این امید رو بابات هم توی من خیلی تقویت کرد و همینطور شرایط بدنیم اما خب واقعیت اینه که نیستی... حتی پیش خودم فکر میکردم چه خوب میشه که یکی دو ماه دیگه خیلی اتفاقی متوجه بشم که تو هستی و کلی بزرگ شدی و من نفهمیدم ..... چند روز پیش وقتی هنوز شک داشتم به بودن یا نبودنت بابات برا ماشین جدیدمون ضبط خریده بود.. ضبطی که ال سی دی داشت وقتی اومد خونه بهش گفتم چرا این کار رو کردی... این ضبط برای اونایی خوبه که ب...
نویسنده :
الی
7:29


